نیمچه کارگری بود با حقوق نصف و سبیلی تازه سبز شده پشت لبش.اندام نحیفش زیر بار حمالی های اسباب کشی خم نمی شد.ملیتش در پیشانی تخت و مغولی اش خانه کرده بود.داشتم کتاب ها را تو قفسه می چیدم،بیکار بالای سرم ایستاده به کتاب هب زل می زد.
-اگر میخواهی چند کتاب ببر.
-از این کتاب ها نمی خواهم.
-چه کتابی می خوانی؟
-درسی.
-خب درسی ها را نگاه کن هر کدام را خواستی قرض بگیر.
-نه نمی خواهم.
موقع کار در آشپزخانه ، ظرف ها را از لای روزنامه ها در آورد،چند تکه از روزنامه باطله را پاره کرد،گذاشت تو جیبش و وقتی بیکار شد ،زانوزده کتابی از داخل کارتن برداشت و محوش شد.
گیریم راهنمایی را امسال تمام کرده ،مگرنه پدرش نمی گذارد به دبیرستان برود؟گیریم رنگ و روی زردش،حالت چشم هاش در واژه ی "هموفیلی" خلاصه می شد،مگرنه که باید نان در بیاورد و جان بکند تا جان بدهد؟اصلا گیریم پدرم گفت که این کارگرش باهوش است،اما مگر قانون این نیست که باید در لجن فقر فرو برود ؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|